2

از اتوبوس پیاده شدم..

امروز باید این راه رو تنهایی سپری میکردم

از خیابون رد شدم و قدمامو محکم برمیداشتم...

امروز امتحان داشتیم و توی کتاب زبانم غرق شده بودم..

نمیدونم چی شد که سرمو بلند کردم..

فقط میدونم یه لبخند اومد رو لبم

پدری که دخترشو داشت با دوچرخه میبرد مدرسه(دختری که شاید6 یا 7 سال داشت)

توی دلم به خوشبختی شون لبخند زدم و تازه نگاهم افتاد به اون دو نفر پدر لبخند داشت اما دختر...غمگین بود شاید...چون لب هایش نمیخندیدند..

از چه؟شاید جایش تنگ بوده و یا اینکه صبح زود بیدار شدن اذیتش میکرده...

همه این ها را گفتم تا برسم به یک جا...

از بیرون که نگاه کنی...ی چیز میبینی اما وقتی دقیق شوی...چیزی دیگری را مشاهده خواهی کرد...

پس حسرت دید بیرونی زندگی دیگران را نخوریم:)

+زندگی لحظه لحظش یعنی خوشبختی:)

امضا:97/2/22 ماجده

محمدرضا باهری نیا
۲۲ ارديبهشت ۹۷ , ۲۰:۲۷

زندگی را ورق بزن

هر فصلش را خوب بخوان

با بهار برقص

با تابستان بچرخ

در پاییزش عاشقانه قدم بزن

با زمستانش بنشین و

چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش

زندگی را باید زندگی کرد، آن طور که دلت می‌گوید

مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری
.....

سخن وبلاگ نویس نوجوان:)

دقیقا همینطوره:)

+درج شاعر لطفا
آخر سر من دق میکنم سر این مسئله
واقعا انقدر بی ارزششه که شاعر یا نویسنده کین-_-

دختری از جنس باد
۲۲ ارديبهشت ۹۷ , ۲۲:۴۲
زندگی قشنگه عا😃

سخن وبلاگ نویس نوجوان:)

خخخخخخخخخ*_*
متیو تل
۲۳ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۱۰
سپاس

سخن وبلاگ نویس نوجوان:)

خواهش:)
محمدرضا باهری نیا
۲۳ ارديبهشت ۹۷ , ۱۷:۲۹
شاعر :سیمین بهبهانی

حله؟

شما خودتون رو دق مرگ نکنید

سخن وبلاگ نویس نوجوان:)

بله ممنون از شما:)

(اینجانب چشم غره ای نثار میکند)
حجت سلیمان
۲۳ ارديبهشت ۹۷ , ۱۹:۱۹
خوب بود #

سخن وبلاگ نویس نوجوان:)

تشکرات فراوان:)
Designed By Erfan Powered by Bayan