3

حس جالبی است که هر روز با ذوق به خانه بیایی برای سر زدن به وبلاگت...یک حس تکراری که از وبلاگ قبلیم شروع شد اما این روزا قوی تر شده..
حس قشنگی است که هر روز زیبا تر به اطرافت نگاه کنی و دنبال یک موضوع برای نوشتن بگردی...
حس قشنگی است وقتی برای خودت در خیابان زیر لب کلماتی را تکرار کنی و ناگهان شعری بسرایی
هر چند بی قافیه..
ویا حتی خنده دار
چقدر زیباست که لبخند از روی لبانت پاک نشوند...
این روز ها عجیب حالم خوب است...
دیگر استرس ندارم از حذف شدن وبلاگ دوست داشتنی ام...
هنوز هم بدنم یخ است..
این چند روز لحظه به لحظه اش این یخ بودن را لمس کردم...
احساس میکنم یکی از عزیزترین هایم را دارم از دست میدهم..
میترسم هنگام رفتن چیزی از من را هم با خود ببرد...
اما ناگاه به یاد اینجا میفتم و دلم کمی قرص میشود برای باقی ماندن احساسی که شاید بر باد رود...
حس قشنگی ست که حتی با پتو و شوفاژ هم دستانم گرمایی را حس نکنند...
من این سرما را دوست دارم..
سرمایی که کم کم دارد به قلبم نفوذ میکند و هر لحظه من را مقید میکند که عاشقش هستم.... که دوستش دارم....
آخر مگر میشود برای چیزی سه سال زحمت کشید و عاشقش نبود؟
نه معلوم است که نمیشود.
من باز هم به خود دروغ گفتم! سخت است سخت و حتی حس خوبی هم نیست حتی ذره ای....
هر حس خوبی هم اگر هست از وجود این وبلاگ است ولا غیر!
امیدوارم این وبلاگ بتونه جای عزیز دردانه ام را بگیرد...
:(




+سکوت!
Designed By Erfan Powered by Bayan