4

قلبم در سینه ام بی قراری میکند

هر لحظه انتظار چیزی را میکشم که از وقوعش وحشت دارم...

دستانم برای نوشتن همین دو خط هم به زور همراهیم میکنند...

نفس حبس شده ام را با صدا بیرون میدهم و برای بار نمیدانم چندم سعی میکنم نفس عمیق بکشم و آرامش خود را حفظ کنم...

نمیدانم چه بر سرم آمده است فقط میدانم قلبم درد میکند...

به وسعت تمام 15سال عمرم.. چیزی درون سینه ام میسوزد....

امشب روز موعود است...

امشب قرار است برای همیشه گذشته ام را دور بریزم...اما من نمیتوانم آدم هایی را که در گذشته ام نقش پررنگی داشته اند را فراموش کنم....

امشب برای همیشه روز های گذشته وبلاگ نویسی ام را چال خواهم کرد...

امشب برای همیشه تمام بدی ها را به باد نیامده خواهم سپرد....

و امشب برای همیشه محبت ها را در ذهنم حک خواهم کرد....

آه که چه زود پایان وبلاگ دیگرم فرا رسید!

+و چه دردی دارد ..گویی فلبم در سینه ام دارد همینطور بزرگ تر میشود...سینه ام دیگر تاوان حجم این قلب را ندارد...


Designed By Erfan Powered by Bayan