5


صدای باران گوشم را نوازش داد....

زنگ فیزیک بود و من تماما خودم را به باران سپرده بودم

برای زنگ تفریح لحظه شماری میکردم...

برای پرواز به زیر باران شاید..

اما چه زود پایان یافت...

چه زود باران هم بی وفا شد...

چه زود دل تنگم را به درد آورد...

چه زود....

بوی نم هنوز هم حس میشد...

آسمان گرفته،گویی دلش باریدن میخواست اما نه بر سر من...

گویی میدانست آدم بی جنبه ای هستم...

گویی میدانست سرماخوردگی بعدش چقدر آزارم خواهد داد

گویی میدانست...

آری او حتی بهتر از من من را درک میکرد....

هوا کمی سرد شده بود...

و من سرمایی، باز هم دستانم یخ کرده بودند...

اما هیچ انتظار خورشید را نکشیدم...

من دلم فقط سرما میخواست...

دلم یک اتفاق متفاوت میخواست...

یک اتفاق غیر قابل باور مثل برف در تابستان...

یا...


امضا:ماجده

1397/2/24


Designed By Erfan Powered by Bayan