15

من محکوم شده ام!

محکوم به زندگی کردن! محکوم به نفس کشیدن! نفس کشیدن در دنیایی که تاوان داشت...و تاوانش تمام ۱۵سال عمرم بود ! تاوان سنگینی بود . آنقدر سنگین که گاهی حس میکنم ۵۰،۶۰سال عمر کرده ام! آنقدر سنگین که تک تک کلماتم با آهی عمیق عجین شده اند. آنقدر عمیق که بنشینم و همه را نصیحت کنم و آخرش همه به سنم بخندند!

آری این ۱۵سال عمرم به اندازه ۵۰سال گذشت! به اندازه۵۰سال سختی! ۵۰سال درد! اما نمیگذارم تمام سال های باقی مانده ام به این دردناکی بگذرد...

مهم نیست که روح و جسمم با هم تفاوت سنی بسیاری دارند! مهم نیست روزگار طعم زندگی را به من بد فهماند...! مهم نیست...! هیچ مهم نیست الا یک چیز و آن این است که من میخواهم تک تک روز های باقی مانده را زندگی کنم...کم نخواهم آورد !کمر خم نخواهم کرد! 

من تک تک ثانیه های باقی مانده را زندگی خواهم کرد

Designed By Erfan Powered by Bayan