17

از بچگی همیشه ضعیف بودم

تقی به توقی میخورد..گریه میکردم...برام مهم نبود یک شخصیتی دارم یا غیر..

مهم نبود جلو بقیه خورد شوم...

مهم فقط این بود که خالی شوم...

اولاش خوب بود...آرومم میکرد اما ی مدت بعدش دیگه آروم نمیشدم..انگاری عادت شده بود واسم...

تا امسال

امسال عید بود که به خودم دیگه حق گریه کردن ندادم...

دلم برا مامانجون تنگ شده بود ولی گریه نمیکردم...

چشمام تا مرز قرمز شدن میرفت اما نه بخاطر گریه کردن...بلکه بخاطر گریه های نکرده و غم زیاد...

اما من قول داده بودم...به خودم که دیگه شخصیتم واسم مهم باشه...اما بازم نتونستم

بازم وقتی از دست بقیه ناراحت میشم راحت میزنم زیر گریه...

بازم وقتی بهم توهین میشه یا به دروغ بهم تهمت میزنن...میشینم گریه میکنم به جای اینکه از حقم دفاع کنم...

من هنوزم ضعیفم..

هنوزم همون ماجده کودکی هامم با ی تفاوت و اونم اینه که دیگه خسته شدم از دست خودم...

خسته ام

 خیلی


 خسته...

Designed By Erfan Powered by Bayan